تبليغاتX
گاه نوشت

واریکوسل

دو ماه آموزشی را با هر بدبختی‎ای بود تمام کرده بودیم و بعد از چهار روز پایان‎دوره باید خودمان را معرفی می‎کردیم ستاد فرماندهی تا تقسیم‎مان کنند. از آنجا که اصولاً در سربازی یک تز بیشتر وجود ندارد و آن هم این است که اگر می‎خواهی راحت و بی‎درد سر خدمت کنی، باید بلاهت از سر و رویت ببارد، ما هم با سر و وضع و شکلی بلاهت‎بار، روز موعود رفتیم برای تقسیم شدن. من و چند نفر دیگر از سربازها، درجه ستوانی داشتیم و تقریباً مطمئن بودیم که راهی راهنمایی و رانندگی خواهیم شد و چون معروف بود که این یگان مزخرف‎ترین نوع خدمت را دارد، طبیعی بود که برای افتادن در یگانی بهتر و راحت‎تر، به هر دری بزنیم. همانطور که به حالت نظامی نشسته و منتظر رسیدن لیست تقسیم بودیم؛ درجه‎داری که گویا رهبر گروه مارش ستاد بود آمد و گفت: "از بچه‎ها کسی هست که بخواهد بیاید جزء گروه مارش؟" پرسیدیم برای چه کاری؟ گفت برای زدن "ترومپت". با خودم گفتم بهترین فرصت است، هم از راهنمایی و رانندگی فرار می‎کنم، هم در این مدت خدمت، یک چیزهایی از موسیقی یاد می‎گیرم. همین که خواستم دستم را بالا ببرم، دوستم که کنارم نشسته بود، دستم را گرفت و گفت: "پسر، مگر دیوانه شده‎ای؟" پرسیدم چرا؟ با اشاره سر، سربازی را که دو نفر زیر بغلش را گرفته بودند، نشانم داد و گفت: "ببین، آخر و عاقبتت این خواهد شد". گفتم چه بلایی سرش آمده؟ گفت از بس روز و شب، ایستاده زور زده و توی لوله "ترومپت" فوت کرده، "واریکوسل" گرفته است. بعد برایم توضیح داد که "واریکوسل" چیست. ازش تشکر کردم و گفتم خدا پدر و مادرت را بیامرزد، چیزی نمانده بود از ترس مرگ، خودکشی کنم. بالاخره، نامه تخصیص به راهنمایی و رانندگی را دادند دستمان و عازم مقر آن یگان شدیم. در آنجا توضیحاتی را که طی دو ماه قبل هزار بار برایمان تکرار شده بود، دوباره دادند و قرار شد برویم لباس پلیس راهنمایی و رانندگی تهیه کنیم و صبح فردا رأس ساعت 6:30 در محل خدمتی که برایمان تعیین کردند حاضر شویم. از شانس بد من، محل خدمتم بدترین و شلوغ‎ترین نقطه شهر افتاد؛ جایی که باید مدام با مسافرکش‎ها سر و کله می‎زدیم و قرار بود قبض جریمه هم بنویسیم، اونم زمانی که تازه مبالغ جریمه را بالا برده بودند.
صبح رفتم سر پُست، چند سرباز دیگر که پایه خدمتیشان بالاتر بود، یکی یکی بعد از من سر رسیدند. سلام و علیکی کردیم و کم کم با هم آشنا شدیم. یکی از سربازها درآمد گفت حواست به خودت باشد، "واریکوسل" بین بچه‎های راهنمایی و رانندگی خیلی شایع است. پرسیدم برای چه؟ گفت بخاطر سر پا ایستادن زیاد. گفتم راه پیشگیری‎اش چیست؟ گفت نباید مداوم سر پا بایستی. باید تا می‎توانی از فرصت استفاده کنی برای جیم زدن و نشستن. و اینطور بود که رفته رفته روش‎های جیم زدن و دودره‎ کردن خدمت را یاد گرفتم. با این حال باز هم مدت سر پا ایستادنم زیاد بود و ترس ابتلا به "واریکوسل" رهایم نمی‎کرد و هر از گاهی دم و دستگاهمان را بررسی می‎کردیم که از حالت طبیعی خارج نشده باشد. راستش این ترس تا حدود زیادی حالت وسواس و توهم نیز به خودش گرفته بود؛ بطوریکه یک مرتبه من واقعاً خیال کردم دچار "واریکوسل" شده‎ام و تصمیم گرفتم بروم دکتر. یک معرفی‎نامه به بهداری گرفتم و بهم گفتند باید برای معاینه بروی پیش دکتر "م". پیش از رفتن، از یکی از سربازها که قبلاً برای معاینه "واریکوسل" رفته بود، پرسیدم معاینه چگونه است؟ گفت دکتر "م" از بس ابزار آلات سربازها را معاینه کرده، حالت عصبی پیدا کرده است و همین که می‎روی پیشش و می‎گویی برای "واریکوسل" آمده‎ام، اخم‎هایش را درهم می‎کشد، یک لنگه دستکش، دستش می‎کند و داد می‎زند: "بکش پایین". فوراً از تصمیمم منصرف شدم و معرفی‎نامه را پاره کردم. یکی دو روز بعد فهمیدم دچار توهم شده بودم نه "واریکوسل". من بعد از دو ماه خدمت کردن کف خیابان، چون کامپیوتر بلد بودم و دست به قلمم هم بدک نبود، دفتردار مقر شدم؛ ولی بقیه سربازها تا آمد خدمتشان تمام شود، هر کدام دو سه مرتبه‎ای برای معاینه "واریکوسل" رفتند پیش دکتر "م" و آنطور که برایم تعریف کردند، دکتر "م" اواخر اساساً قاطی کرده بود و به هر کسی که برای معاینه "واریکوسل" پیشش می‎رفت فحش خوار و مادر می‎داد.
یک ساعت پیش که داشتم این مطلب را در سررسیدم می‎نوشتم، دیدم صفحات آخرش نام و نشانی و تخصص تمام پزشک‎های شهرمان نوشته شده است. باز هم خدا را شکر که دم و دستگاه ما اصولی‎تر است و چیزی به اسم "دکتر مردان" یا "متخصص مردان" نداریم و باید روزی هزار بار خدا را شکر کنم که من "دکتر زنان" نیستم؛ فکر کنم داغون‎ترین شغل دنیا باشد!

نوشته شده توسط رسول در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 |

خانه تکانی و مسئله ازدواج

بعضی‎ها می‎گویند انتخاب همسر به روش سنتی، مطمئن‎ترین راه برای ازدواج است. بعضی‎ها می‎گویند روش سنتی همسرگزینی که چهار-پنج بار بروی خواستگاری (بیایند خواستگاریت)، بروید توی اتاق و یک ساعت با هم صحبت کنید و در نهایت از بین گزینه‎ها یکی را انتخاب کنی (به یکی جواب مثبت بدهی)، دِمُده شده است. بعضی‎ها می‎گویند زندگی “پارتنری” بهترین شیوه است. بعضی‎ها روش “سارتر - دبووار” را می‎پسندند. بعضی‎ها می‎گویند آدمی نیستند که بتوانند تمام عمر را فقط با "یک نفر" سر کنند. بعضی‎ها می‎گویند آدم هیچوقت در رابطه‎اش با دیگری، به جایی نمی‎رسد که مطمئن گردد طرفش بهترین گزینه برای ازدواج است، بلکه به جایی می‎رسد که می‎خواهد ازدواج کند، بعد با دم دست‎ترین آدم این کار را انجام می‎دهد. بعضی‎ها می‎گویند همسر، تنها جایگزینی است برای آن "همسر ایده‎آلی" که همیشه در ذهن داری، ولی هیچوقت خود او نیست. بعضی‎ها می‎گویند اگر می‎دانستم ازدواج کردن اینقدر خوب است، خیلی زودتر این کار را می‎کردم. بعضی‎ها می‎گویند تو که شغل و مسکن داری، چرا ازدواج نمی‎کنی؟ بعضی‎ها می‎گویند تو که شغل و مسکن داشتی دیگر ازدواج کردنت چه بود؟ بعضی‎ها می‎گویند از وقتی با کسی که دوستش داشته‎اند بهم زده‎اند، زندگیشان در زمان ماضی قفل شده است؛ در هر لحظه و به هر جایی که می‎روند یاد و خاطرات او زنده می‎شود. بعضی‎ها می‎گویند دل بستن به کسی در یک رابطه، بزرگترین خیانت است به خود، و هر وقت با کسی بهم می‎زنند، فردایش گوشی‎های MP3 Player را در گوششان می‎گذارند و با خواننده تکرار می‎کنند:

Here I am, on the road again… Here I go, turn the page*

و پس‎فردایش، آماده‎اند تا با یکی دیگر، رابطه تازه‎ای برقرار کنند! بعضی‎ها می‎گویند وصلت کردن با فامیل مطمئن‎ترین روش ازدواج است. بعضی‎ها بر طبل ازدواج موقت می‎کوبند. بعضی‎ها می‎گویند اصلاً کی خواست ازدواج کند که تو این پست را گذاشته‎ای؟ بعضی‎ها…

ببین رفیق به من ربطی ندارد تو جزء کدام دسته هستی یا به چه روشی می‎خواهی ازدواج کنی یا ازدواج کرده‎ای، ولی من دیروز که داشتم خانه‎تکانی می‎کردم، یک شیوه جدید برای ازدواج در کتاب “فنون مسئله حل کردن” پیدا کردم که به نظرم از بقیه روش‎های مرسوم، مطمئن‎تر است چون اثبات شده است.
صورت مسئله می‎گوید:
مرد جوانی می‎خواهد ازدواج کند. او تصمیم می‎گیرد به خواستگاری ۱۰۰ دختر خانم برود و پس از آشنا شدن با هر دختر تصمیم می‎گیرد که با او ازدواج کند یا به خواستگاری دختر دیگری برود. هر بار که دختری را نپذیرد، دیگر نمی‎تواند دوباره از آن دختر خواستگاری کند. نهایتاً او باید فقط یک دختر را انتخاب و با او ازدواج کند. مرد جوان می‎تواند به گذشته بنگرد، ولی هیچ اطلاعی از آینده ندارد. او در هر لحظه می‎تواند بگوید “دختری که اکنون از او خواستگاری کرده‎ام زیباتر و سازگارتر از همه دختران قبلی است”. بر این اساس ممکن است تصمیم بگیرد که با این دختر ازدواج کند. یا ممکن است فکر کند که “این دختر عالی است ولی دل به دریا می‎زنم و به امید اینکه به زودی همسر بهتری پیدا کنم با او ازدواج نمی‎کنم”. بهترین راهکار برای مرد جوان کدام است؟!


از نظر ریاضی ثابت می‎شود که بهترین راهکار برای او این است که ابتدا به خواستگاری ۳۷ دختر برود، سپس آنها را بررسی کرده و بهترین گزینه را به خاطر بسپارد. بعد دوباره به خواستگاری رفتن ادامه دهد؛ هر دختری را که از آن پس او به خواستگاریش می‎رود، از بهترین گزینه ۳۷ خواستگاری اول بهتر باشد؛ بهترین انتخاب برای ازدواج است!


* آهنگ Turn The Page، از آلبوم Garage Inc، گروه Metallica

نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 |